مرجع اخبار و مقالات هواشناسی

بسته شعری درباره شهادت حضرت رقیه

49
Arabic AR Chinese (Simplified) ZH-CN Dutch NL English EN French FR German DE Hindi HI Italian IT Korean KO Persian FA Portuguese PT Russian RU Spanish ES Turkish TR

بسته شعری به مناسبت شهادت حضرت رقیه (س ) را در اینجا بخوانید.

 

بسته شعری درباره شهادت حضرت رقیه

به گزارش خبرنگار حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛بسته شعری به مناسبت شهادت حضرت رقیه (س ) فراهم کرده ایم.در اینجا این اشعار را بخوانید.

از سفر عاقبت سرت آمد
نور بر چشم دخترت آمد
شامیان طعنه ام دگر مزنید
پدرم از مسافرت آمد
عمه جان خیز و خانه جارو کن
پدر من برادرت آمد
زیر باران سنگ سنگدلان
چه بلائی سر، سرت آمد
لحظه سربریدنت بابا
با خودم گفتم که آخرت آمد
زیر خنجر به گوش خسته من
سوز آواز حنجرت آمد
یاد داری ز ناقه افتادم
خصم پست و ستمگرت آمد
تازیانه به دست با چکمه
بهر آزار دخترت آمد
کس نداند چها آنشب بر
یاس پاک و مطهرت آمد
قافله رفته بود و من تنها
مانده بودم که مادرت آمد
یاد داری شبی میانه راه
دختر تو برابرت آمد
دست آورد و بر لبت نرسید
ولی از روی نی سرت آمد
جان من با لبم پدر دیگر
روی لبهای پرپرت آمد

********

عمه از اتفاق بدی زجر میکشد

از غُصه های بی عددی زجر میکشد

 

وقت اذان به یادِ تو که بر سر ِ علی

فریاد میزدی ولدی زجر میکشد

 

دارد هنوز پهلوی دردانه ات پدر

از بعدِ خوردن لگدی زجر میکشد

 

ما زجر میکشیم ز بس زجر میزند

موی مرا تو شانه زدی زجر میکشد

 

از تازیانه خوردن ما عمه زخمی است

یعنی به جا مردن ما عمه زخمی است

**********

می کُشد بابا مرا چشم ترت از یک طرف

دیدنِ مویِ پر از خاکسترت از یک طرف

خشکیِ لبهات از یک سو مرا بیچاره کرد

نا مرتب بودنِ موی سرت از یک طرف

بودنِ سر با چنین وضعی ز یک سو می کُشد

قصۀ تلخ نبودِ پیکرت از یک طرف

بابت رنجِ دو مطلب عمه خیلی گریه کرد

پیرهن از یک طرف انگشترت از یک طرف

دوریت از یک طرف بابا مرا می داد عذاب

خجلت و شرمندگی از خواهرت از یک طرف

گیسوان درهمت از یک طرف جانم گرفت

حالت رگهای سرخ حنجرت از یک طرف

از روی نیزه دوتایی سایبانم بوده اید

تو خودت از یک طرف آب آورت از یک طرف

هر کجا از قافله جا مانده بودم ، ناجی ام-

خواهرت از یک طرف شد مادرت از یک طرف

************

 

حسن لطفی

نیمه شب در خرابه وقتی که

ربنای قنوت پیچیده

بعد زاری و حق حق گریه

چه شده این سکوت پیچیده

عمه اش گفت خوب شد خوابید

چند شب بود تا سحر بیدار

کمکم کن رباب جای زمین

سر او را به دامنت بگذار

آمد از بین بازویش سر را

تا که بردارد عمه اش ای داد

یک طرف دخترک سرش خم شد

یک طرف سر به روی خاک افتاد

شانه اش را گرفت با گریه

به سر خویش زد تکانش داد

تا که شاید دوباره برخیزد

سر باباش را نشانش داد

دید نیلوفر است با دستش

زخمهای شکفته اش را بست

دید چشمان نیمه بازش را

پلک آتش گرفته اش رابست

حلقه های فشرده زنجیر

دید چسبیده اند بر بدنش

تا که زنجیر باز شد ای وای

غرق خون شد تمام پیرهنش

هرکجادست می کشیدارام

چادرش زودنخ نمامی گشت

دومین باربود که سجاد

داشت دنبال بوریا می گشت

کفنش کرد عمه خاکش کرد

پیکری که نشان آتش داشت

یادگاری ولی به دستش ماند

معجری که نشان آتش داشت

با همان پیرهن همان زنجیر

دخترک زیر خاک مهمان بود

داغ اصغر بس است تدفینش

فقط از ترس نیزه داران بود

می کشید از میان آبله ها

خار ها را یکی یکی آرام

یادش افتادشکوه هایش را

پیش بابا یواشکی آرام

سید محمد جواد شرافت

رفتیّ و با غم همسفر ماندم در این راه

گاه از غریبی سوختم گاه از یتیمی

گفتم غریبی، نه غریبی چاره دارد

آه از یتیمی ای پدر، آه از یتیمی

*

من بودم و غم، روز روشن، شهر کوفه

روی تو را بر نیزه دیدم، دیدم از دور

در بین جمعیت تو را گم کردم اما

با هر نگاه خود تو را بوسیدم از دور

*

من بودم و تو، نیمه شب، دروازه ی شام

در چشم من دردی و در چشم تو دردی

من گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم

تو گریه کردی، گریه کردی، گریه کردی

*

در این زمانه سرگذشت ما یکی بود

ای آشنای چشم های خسته ی من

زخمی که چوب خیزران زد بر لب تو

خار مغیلان زد به پای خسته ی من

*

ای لاله من نیلوفرم، عمه بنفشه

دنیا ندیده مثل این ویرانه باغی

بابا شما چیزی نپرس از گوشواره

من هم از انگشتر نمی گیرم سراغی

وحید قاسمی

نمکِ طعنه به زخم جگرم نگذارید

به زمین خوردم اگر، پا به پرم نگذارید

چقدر سنگ به لب های کبودش زده اید !

گریه ام را به حساب پدرم نگذارید

یادتان رفته مگر تشنه بریدید سرش!؟

کاسه ی آب دگر دور و برم نگذارید

نان خشک صدقه پیشکش سفره یتان

انقدر یک سره منت به سرم نگذارید

عمر این عمه ی دل خسته به مویی بند است

به تماشا سر کوی و گذرم نگذارید

ازدحام سرِ بازار برایش کافی ست

کوچه ها، سر به سر همسفرم نگذارید

محمد سهرابی

خبر آمد که ز معشوق خبر می آید

ره گشایید که یارم ز سفر می آید

کاش می شد که ببافند کمی مویم را

آب و آیینه بیارید پدر می آید

نه تو از عهده ی این سوخته بر می آیی

نه دگر موی سرم تا به کمر می آید

جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد

غالبا درد به دنبال جگر می آید

راستی گم شده سنجاق سرم، پیش تو نیست!

سر که آشفته شود حوصله سر می آید

هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم

نیم عمامه از آن بهر تو در می آید

به کسی ربط ندارد که تو را می بوسم

غیر من از پس کار تو که برمی آید؟

راستی!هیچ خبر دار شدی تب کردم؟

راستی! لاغری من به نظر می آید؟

راستی!هست به یادت دم چادر گفتی

دختر من!به تو چادر چقدر می آید

سرمه ای را که تو از مکه خریدی، بردند

جای آن لخته ی خونم ز بصر می آید

حسن لطفی

آسمان تیره و تاریک و کدر بود در آن دم

سحری داشت پر از غم سحری مثل محرم

سحری تیره‌تر از هر شب تاریک

و سیه‌تر ز سیاهی نه چراغی نه شهابی و نه ماهی

در آن صحنۀ تاریک و در آن ظلمت یک دست

فقط سوسوی یک تکه ستاره دل شب

چشم نواز همگان بود در عالم

و در این شب شب تاریک‌تر از شب

و ز هر درد لبالب

به صفی می‌گذرند از دل یک کوچه تنی چند ز اشراف

خدایا چه خبر هست؟

که اینگونه شتابان و نمایان

به میان دو صف از فوج نگهبان

ز گذر می‌گذرد

آه کجا؟

آه چرا؟

این دل شب

اول این صف به کف دست کسی بود طلایی

طبقی نقش و نگارین شده زرین شده

هر چند که یک خلعت سرخ است

به روی طبق، اما

ز دلش نور تلالو کند و راه شود روشن و اینان ز گذر‌ها گذرند

آه کجا؟

آه چرا این دل شب؟

کیست خدا؟

در کف این مرد مگر پیک سفیری ست؟

مگر مقصدشان شخص امیری ست؟

مگر موسم مهمانی پیری ست؟

همه غرق تکلم پی دیدار و ملاقات

شتابان و پریشان و نمایان

به گذر می‌گذرند، آه چرا؟

هست در این راه

در این لحظهٔ بیگاه

که حیران شده

بی‌خود شده

همهٔ ارض و سما را

کمی صبر کن‌ای دل…

بِشنو صوت ضعیفی

و ببین گریهٔ بی‌جوهری و

هق هقی از دور جگر سوز

در این لحظهٔ جانسوز

زند چنگ به سینه

به گمانم که شبیه است

به آن گریه بانوی مدینه

کمی صبر…

کمی صبر…

 

انتهای پیام/

شعرشهادت حضرت رقیه(س)

منبع: بسته شعری درباره شهادت حضرت رقیه

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.